حقیقت
بیان تمامی حقایق پشت پرده ( دروغ ممنوع )
روزی دخترکی که در خانواده ای بسیار فقیر زندگی میکرد از خواهرش پرسید مادرمان کجاست؟ کریسمس فرا رسید و پدر دو دختر که در معدن کار میکرد مبلغ ۴۰ دلار را برای هر کدام از بچهها کنار گذاشت تا این که در هنگام تحویل سال به آنها داد. دخترک بسیار آشفته شد و فردای آن روز سریع کیف و کفش قدیمیاش را به بازار کالاهای دست دوم برد و آن را با هر زحمتی که بود به قیمت ۱۰ دلار فروخت؛ سپس فورا به سمت کفش فروشی دوید و کفش طلایی را خرید. در حالی که کفش را به دست داشت، پدر و خواهرش را راضی کرد تا او را تا اداره پست همراهی کنند. وقتی به اداره پست رسیدند، دخترک به مأمور پست گفت که لطفاً این کفش را به بهشت بفرستید. مأمور پست و خانواده دختر سخت تعجب کردند؛ مأمور با لبخند گفت که برای چه کسی ارسال کنم؟ دخترک گفت که خواهرم گفته مادرم در بهشت است من هم برایش کفش خریدم تا در بهشت آن را بپوشد و در آنجا با پای برهنه راه نرود، آخر همیشه پای مادرم تاول داشت.. تا حالا شده شنیدن یه حقیقت زندگی تون و عوض کرده باشه ؟؟ آن روز صبح یک دسته صورتحساب تازه رسیده بود . نامه شرکت بیمه ، از لغو شدن قرارداد هایشان خبر می داد. زن آه کشید و با نگرانی از جا برخاست تا شوهرش را در جریان بگذارد. آشپزخانه بوی گاز می داد. روی میز کار شوهرش نامه ای پیدار کرد . «...پول بیمه عمر من برای زندگی تو و بچه ها کافی خواهد بود...» دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ کسی که برای بودنت خدا را شکر نمی کند برای برگشتنت نیز دعا نخواهد کرد . . . مجنون هنگام راه رفتن كسی را به جز لیلی نمی دید. روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این كه متوجه شود از بین او و مهرش عبور كرد. مرد نمازش را قطع كرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد وگفت: من كه عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو كه عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی كه من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟ ادامه در ادامه ی مطلب همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد لطفا ادامه ی مطلب رو هم بخونین اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم. هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند. مادر گفت: ” دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم.” او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: ” این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن.” او مکثی کرد و درحالیکه سعی میکرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: ” وقتی که ما گفتیم ” آرزوی کافی را برای تو میکنم. ” ما میخواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته میماند داشته باشیم. ” سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد : می گویند که تنها یک دقیقه طول میکشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت میکشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول میکشد تا او را فراموش کنید . تقدیم به شما … دوست عزیز بهترین مترجمان تاریخ کسانی هستند که سکوت دیگران را معنی میکنند چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت) دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
میخوام یکم از حقیقت فاصله بگیرم میخوام برم سراغ داستان های عبرت اموزی که شاید براتون اتفاق بی افته شایدم تا حالا اتفاق افتاده باشه !!!
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو تو اگر کوچ کنی قلب خدا می شکند صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو ... یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد متوجه نامهای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا ! با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند...در نامه این طور نوشته شده بود : خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگیام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من كمك كن ... كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ... همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدكه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا ! همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود: خدای عزیزم. چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی ... البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشته اند ...!!!
گفتم مرگ و زندگی دست خداست گفت پس دوسم نداری تیغ و برداشتم و رگم رو زدم وقتی داشتم اروم تو بغلش جون میدادم گفت اگه دوسم داشتی تنهام نمیگذاشتی بعد از گفتن دو تا داستان حقیقی از زندگی تلخ دو دختر می خوام برم سراغ زندگی تلخ یک پسر ۲۲ ساله ی کرمانی ............ من اولین فرزند خانواده بودم و ۱ سال بعد ازمن داداشم به دنیا اومد ۱۷ سال بعد یعنی وقتی که من ۱۹ ساله و برادرم ۱۷ ساله بود به خاطر حواث پرتی خالم گاز وا موند و داداشم که اون موقع تنها تو خونه بود کلید برق اتاقش و فشار داده بود و یه دفعه خونه اتیش گرفت اما ما تونستیم داداشم و نیمه جون از خونه بیاریم بیرون دکترا گفتن که ۵۰% سوختگی داره و فقط باید دعا کنیم خانواده ی من خیلی مذهبی و معتقد بودن و بالاخره داداشم بعد از ۱ سال تمام اثار سوختگیش رفت و خوب شد ۲ یا سه ماه بعد اونو فرستادن کربلا که اونجا به خاطر بمب توی حرم شهید شد بعد از شهادت برادر کوچکم ۱ سال کامل عزادار بودیم وتوی این ۲ سال کوچک ترین توجهی به من نشد تا اینکه تونستم مدال طلای المپیاد فیزیک رو بگیرم با اینکه ۱سال و ۳ ماه از مرگ برادرم میگذشت هیچکس حتی پدرم بهم تبریک نگفت و توی جشنمم شرکت نکرد یه شب که خیلی دلم برای داداشم تنگ شده بود و از یه طرفم داشت حالم از این زندگی بهم می خورد به دوستم امیر علی زنگ زدم که بریم بیرون و اونم منو برد به یه جشن راستش اصلا از جو اونجا خوشم نمیومد تا اینکه ایر یه چیزی بهم داد و گفت که اگه بکشم همه چیزو فرا موش میکنم و منم............ وروشم کلی الکل............... موقع برگشت امیرعلی کنترل ماشین و از دست داد و .......... وخانوادم هم از ترس ابروشون برام مراسم نگرفتن و من بازم تنها رفتم با کوله باری از گناه .......![]()

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید:
- چرا دوستم داری؟ واسه چی می گی عاشقمی؟
:ادامه مطلب:![]()
خواهر بزرگش پاسخ داد که مادر در بهشت است؛ دخترک نمیدانست که مادر آنها به دلیل کار زیاد و بیماری صعب العلاج، چشم از جهان فرو بسته بود.
کریسمس نزدیک بود و دخترک مدام در مقابل ویترین یک فروشگاه کفش زنانه لوکس میایستاد و به یک جفت کفش طلایی خیره میشد. قیمت کفش ۵۰ دلار بود و دخترک افسوس میخورد که نمیتواند کفش را بخرد. 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!![]()
![]()
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()

![]()
حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
![]()
:ادامه مطلب:![]()
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
![]()
:ادامه مطلب:![]()
دختر جواب داد: ” مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم .”
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که میخواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمیخواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: ” تا حالا با کسی خداحافظی کردید که میدانید برای آخرین بار است که او را میبینید؟
” جواب دادم: ” بله کردم. منو ببخشید که فضولی میکنم چرا آخرین خداحافظی؟ “
او جواب داد: ” من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی میکنه. من چالشهای زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . “
“وقتی داشتید خداحافظی میکردید شنیدم که گفتید ” آرزوی کافی را برای تو میکنم. ” میتوانم بپرسم یعنی چه؟ “
آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است.
آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .
آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .
آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشیها به بزرگترینها تبدیل شوند .
آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هرچه میخواهی راضی باشی .
آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .
آرزوی سلامهای کافی برای تو میکنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحت تری داشته باشی .
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت .
آرزوی کافی برایت می کنم . . .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
صبح تا شب فکرای بیهوده میاد سراغش فکرایی که دارن بهترین فرصتای زندگیشو ازش می گیرن خودشم متوجه شده که داره ذره ذره اب میشه اما به روی خودش نمیاره هر وقت خبری یا ردی از سایه شوم میاد سراغش این طوری بهم میریزه او داشت همه چیزو فراموش میکرد که خیلی ناگهانی بعد دوسال سروکله دروغگویی که همیشه ادعا میکرد عاشقشه پیداش شد.دوسال پیش زمانی که داشت شب وروز درس میخوند که رشته مورد علاقه ش,دانشگاه دلخواهش قبول بشه یهو دید که گوشیش پر شده از پیامای عاشقانه اولش فکر کرد که قضیه جدی نیست یا شاید سرکاریه اماهروقت که پاشو از خونه بیرون میذاشت انگار یه نفرسایه به سایه دنبالش بود ولی اون کسی رونمیدیدازسر کنجکاوی هم که شده با کمک یکی ازدوستاش بلاخره ماجر رو فهمید رضا برادر یکی ازصمیمیترین دوستاش بود که تا به حال از نزدیک ندیده بودش اما اون خیلی خوب رویا رو میشناخت رویا خیلی سعی کرد که منطقی به رضا بفهمونه که اونا واقعا وصله هم نیستن اما حرفای عاشقانه رضا ته دلشوخالی میکرد رویا تصمیم گرفت همه ماجرا رو به خانواده ش بگه .
رضا وقتی فهمید که رویا همچین کاری کرده وخانواده هر دوشون موضوع رو فهمیدن خیلی راحت همه چیزو انکار کرد وگفت این رویا بوده که همه چیزوشروع کرده واونم فقط دلش سوخته جوابشو داده .رویا میدونست از این به بعد هرکی هرچی دلش میخواد درموردش فکر میکنه .میدونست ابروش جلو همه رفته وچند هفته مونده به کنکورباید قید دانشگاه مورد علاقه شو بزنه نگاه سنگین دیگران عذابش میداد .
ماها گذشت رویاسعی میکرد به درسو دانشگاه ش برسه رضا روبخشید تا با خیال اسوده زندگی کنه. باخودش عهد بست که دیگه عشق کسی رو باور نداشته باشه ته دلش خوشش از یکی از پسرای دانشکده می اومد ازنامزد دوستش شنید که اونم یه همچین حسی نسبت به رویا داره. یشتر که پرسوجوکرد متوجه شداونم یکیه مثل رضا شایدم بدتربا اون تیپ و قیافه خوشگل و مظلومش اه وناله خیلی ها حتی نامزدش پشت سرش بود.خدا روشکر میکرد,که اتفاق گذشته باز تکرار نشد. بعد ازدوسال رضا برگشت با همون لحن همیشگی به قول خودش میخواست با کمک رویاگذشته رو جبران کنه ,واقعیت ماجرا روبهمه بگه. رویا میدونست شاید بهترین فرصته که بهمه ثابت کنه که او هیچوقت سراغه رضا نرفته. یادش اومد که رضا رو بخشیده ودیگه نمیخواد هیچوقت اسمی از رضا تو زندگیش باشه.
![]()
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…![]()
دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره.
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند.
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت.
او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : ‘میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟ ‘
یک دفعه کلاس از خنده ترکید …
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند.
اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند : "اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی"
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود.
به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود.
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد.
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.
پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت : ‘برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود ! ‘
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم.
دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟
همسرم جواب داد : من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.![]()
![]()
یه خبر خوب !! من تصمیم گرفتم که داستان های حقیقی شمارو به گوش همه برسونم اگر مایلین با من در این کار سهیم بشین داستان هاتون رو به ادرس ایمیل Love3361@yahoo.com بفرستین
![]()
ارزشمندترين چيزهاي
زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه دردل حس ميشوند .
پس از 21
سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون
بروم.
زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از
بيرون رفتن با من لذت خواهد برد .
آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه
شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي
ونامنظم به او سر بزنم .
آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم
.
مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟
او از آن دسته افرادي بود که يک تماس
تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست .
به او گفتم:
بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.
او پس از
کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد .
آن جمعه پس از کار وقتي
براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم.
وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را
پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود
که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.
با چهره اي روشن همچون فرشتگان به
من لبخند زد .
وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي
گردش بيرون ميروم
و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن
ما وقع امشب منتظر بمانند .
ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار
راحت و دنج بود .
دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود.
پس از
اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم.
هنگام خواندن از بالاي منو
نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من
مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم
او بود که منوي رستوران را ميخواند.
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو
استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم هنگام صرف شام مکالمه قابل
قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع
جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم .
وقتي او را به خانه رساندم
گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول
کردم .
وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش
گذشت؟
من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم .
چند
روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع
شد که بتوانم کاري کنم .
کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم
در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد .
يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق
شده بود:
نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر
پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت.
و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب
براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم .
در آن هنگام بود که دريافتم
چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته
آنهاست به آنها اختصاص دهيم.
هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست
.
زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين
امور را به وقت ديگري واگذار نمود .
شما هم اين متن را مانند من براي همه کساني
که والديني مسن دارند بفرستيد به يک کودک، بالغ و يا هرکس با والديني پا به سن
گذاشته. امروز بهتر از ديروز و فرداست . ![]()
برخي از دانش آموزان گفتند بابخشيدن، عشقشان را معنا مي كنند.
برخي «دادن گل و هديه» و«حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان كردند.
شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي دانند.
در آن بين، پسري برخاست و پيش از اين كه شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان كند، داستان كوتاهي
تعريف كرد:
يك
روز زن و شوهر جواني كه هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به
جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخكوب شدند.
يك
ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ
شكاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر
پريده بود و در مقابل ببر، جرأت كوچكترين حركتي نداشتند. ببر، آرام به طرف
آنان حركت كرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فرياد زنان فرار كرد و همسرش را
تنها گذاشت. بلافاصله
ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد
جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اينجا كه رسيد
دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد.
راوي اما پرسيد: آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟
بچه ها حدس زدند حتماً از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است!
راوي
جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود كه « عزيزم، تو بهترين مونسم بودي.
از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود .››
قطره
هاي بلورين اشك، صورت راوي را خيس كرده بود كه ادامه داد: همه زيست شناسان
مي دانند ببر فقط به كسي حمله مي كند كه حركتي انجام مي دهد و يا فرار مي
كند. پدر من در آن لحظه وحشتناك، با فدا كردن جانش پيش مرگ مادرم شد و او
را نجات داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق
خود به مادرم و من بود …
_________________ گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد![]()
![]()
![]()
![]()
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب : پيچك |








